در بیابان عدم گم گشته بود
یک مسافر واله و سرگشته بود
شد روانه سوی اقلیم وجود
لحظه ای در اختیار خود نبود
بود تسلیم رضای ذوالجلال
تا بپیماید ره رشد و کمال
گاه در ساق گیاهان شیره بود
گاه بر شاخ درختان میوه بود
گه شتابان و گهی آرام بود
راه او راهی پر از ابهام بود
راه باریکی ز نو آغاز کرد
تا که در رگ راه خود را باز کرد
عاقبت در یک مکانی جا گرفت
در میان سینه ای مأوا گرفت
هفت خوان رستم اکنون طی نمود
شد مشخص این همانا ” نطفه ” بود
باری این موجود مرموز شگفت
پشت مردی منزل و مأوا گرفت
از هیجان غریزه ناگهان
شد جدا از پشت مردی همزمان
منتقل شد پس زنی را در شکم
جای او شد بعد از این هم در رحم
مستقر شد در رحم این بیقرار
تا کند روزی ولادت انتظار
همچو تخمی را که دست باغبان
میکند در زیر خاک و گِل نهان
در خلال پرده هائی از رحَم
ماند تا در روز موعود ای صنم
بهر ما بسیار نامفهوم بود
در حقیقت بود و پیدا هم نبود
بین موجود و عدم سرگشته بود
می شود این گفت: هم بود و نبود
این مسافر بی نهایت خسته بود
شهرهای بیشماری رفته بود
راه پرپیچ و خمی طی کرده بود
دیدنی ها را تماشا کرده بود
مدّت نه ماه و اندی کاین وجود
بود مهمان رحم، آسوده بود
از پذیرائی او معلوم نیست
بر کسی این نکته ها مفهوم نیست
شکل های مختلف شد در رحم
مدتی خون بود و بعداً شد لحم
رفته رفته او قیافه می گرفت
آفرینش ساخت موجودی شگفت
پس خطوطی بر تنش ترسیم شد
دست وپا پیدا شد و تنظیم شد
پا برای رفتنش آماده شد
بهر دیدن چشم زیبا داده شد
گوش را بهر شنیدن داده است
هر چه را بر جای خود بنهاده است
جسم او از هر نظر تکمیل شد
نه عقب افتاد و نه تعجیل شد
عاقبت روزی گذشت و شب رسید
انقلابی شد فشاری تازه دید
از فشار تازه او بیهوش شد
لحظه ای این رهگذر خاموش شد
ناگهان چشمان خود را باز کرد
چشم خود بست و دوباره باز کرد
دید اطرافش همه کف می زنند
چنگ و سُرنا می زنند دف می زنند
در نخستین بار تا چشمش گشود
روبروی او خدا داند چه بود
یک هیولایی که او بی اختیار
گریه را سر داد چون ابر بهار
لیکن اطرافش همه شادی کنان
او بدنیا آمده در این زمان
والدینش شاد از نوزادشان
لطف حق شامل شده بر حالشان
از همان روزی که این کاکُل بسر
نطفه اش افتاد از سوی پدر
آن همه ابهام پشت سر گذاشت
بهرماندن فرصتی دیگر نداشت
مرغک خوش پر و بالی از بهشت
پر زنان آمد بسوی سرنوشت
او سبک بال و بسی خوشرنگ بود
با همه کروبیان هم رنگ بود
دور گلها بود با پروانه ها
بود گاهی همره سیاره ها
چرخ میخوردند دور کهکشان
بود آزاد و رها در آسمان
پس بفرمان خداوند ودود
پر گشاد و بر زمین آمد فرود
پشت سر بگذاشت آن باغ چمن
باید او جای دگر گیرد وطن
در پی تقدیر بال و پر زند
گرچه مجهول است اما چون کند
همسفر بودند در دنبال هم
آن یکی بیرون و آن هم در رحم
همچو سایه پیش و پس در یک زمان
هر دو با هم آمدند در این مکان
او ندیده عاشق آن دیگراست
در حقیقت این دو تا یک پیکر است
اولین دیدار، یار هم شدند
جسم و جان با یکدگر در هم شدند
رفته رفته چهره این روزگار
پیش چشم کودکی شد سازگار
رشد کرد و هر آنچه راکه دید
هم به قدر وسع آن را میخرید
بعد از این دنیا شده محبوب او
هر چه در آنست شد مطلوب او
آه و واویلا از این نوع بشر
بوده در دنیا همیشه اهل شرّ
دستگاه آفرینش این چنین
خلقتی بیرون نداده پیش از این
هرچه او را عمر و سالش بیشتر
آرزوهای محالش بیشتر
بی جهت خوشدل شود چون کودکان
میشود غمگین اگر گفتی فلان
آنقدر افراط کار است و جسور
از موانع می کند هر دم عبور
گر کند یک لحظه احساس خطر
میکند از سود خود قطع نظر
یک زمانی می شود درّنده خو
وقت دیگر نادم است و صلح جو
خلقت انسان شگفت است و عجیب
بارک الله گفته برخود آن حبیب
ترس اگر آمد سراغش مرده است
ایمن ار باشد جهان را خورده است
در مصیبت سخت غمگین می شود
وقت شادی خارج از دین می شود
گر گرسنه شد ضعیف و بینواست
بر سر سفره سر و جانش فداست
این همان طفلیست زار و ناتوان
داخل گهواره بودی بی زبان
جرعۀ شیری که از خون کسان
بود قوت لایموتی بهر آن
کار او آخر به آنجایی رسید
هر چه دادندش گفت هل من مزید
آنکه روزی بود طفل شیرخوار
شد جهان خوار بزرگ روزگار
بعد چندی این وجود خیره سر
که جوانی را نهادی پشت سر
سستی و درماندگی او را گرفت
شد دگر یک عنصر پیرو خرفت
بار دیگر شد ضعیف و ناتوان
بلکه وحشتناک تر از آن زمان
زهر خند مرگ هم از ره رسید
کرد از این زندگی قطع امید
عاقبت گهواره اش شد گور تنگ
برد با خود یک کفن در زیر سنگ
خاک گورستان بشد مأوای او
تنگ و تاریک است اکنون جای او
کاخ زیبائی که با کبر و غرور
گام بر میداشت در وقت عبور
کاخ زیبا و مقام و سیم و زر
کی برای او دگر دارد اثر
نیست دیگر مال او اموال او
میرود با او فقط اعمال او
او قناعت کرد بر یک مشت خاک
خاک بر سربود و جایش زیر خاک
جمله اعمال او در این زمان
هر چه بوده فاش و آنچه در نهان
آنچه غارت کرده از مال کسی
آبروی خلق را برده بسی
کل این اعمال ظاهر می شود
حق هر کس خورده حاضر می شود
ظاهراً او مرده اما زنده است
چشم او میبیند اما مرده است
او فقط اعمال خود را ناظر است
در جواب شاکیان کی قادر است
لیکن از هر مطلبی جانسوز تر
یار دیرینش که بودی همسفر
مدتی بودند با هم در جهان
بود هم آغوش او در هر زمان
این همان روح سبک بالست و ناز
همدمش می بود یک عمر دراز
از ورای آسمانها پر کشید
عاشق او بود و قلبش می تپید
لیکن اکنون پرّ و بالش سوخته
ز آتشی که این بشر افروخته
آمده بالا سرش روح عزیز
گفت ترسانم ز روز رستخیر
تو چه کردی بر من و احوال خود
تیره کردی نامۀ اعمال خود
من پشیمانم که بودم یار تو
آبرویم رفت از کردار تو
کاش من با تو نبودم آشنا
من کجا و این خیانت ها کجا
دل شکسته شدجدا از این بدن
زیر لب میفگت دائم این سخن
کاش از اول نمی دیدم تو را
ای بشر اینگونه گستاخی چرا
هم ملامت کردو هم افسوس خورد
بار سنگین گنه با خویش برد
این ندای جان بودآید به گوش
این میرسد ازغیب
